امروز یکی از روزهای گرم تابستان است و من سه ساله شدم ! سه سال از عمر من گذشت بدون
آنکه گرمای عشق اندکی در زندگی من حس شود، البته چیز جدیدی نیست من قبلا هم با این مشکل روبرو شده بودم،به یاد دارم آخرین بار سال ها پیش بود ، حدود شصت شش سال پیش بود که به این موضوع فکر کردم، که عشق کیست؟ وعاشق چیست ؟ آن زمان ها امیدوار بودم ، ندایی در درون وجودم به من می گفت که صبر کن ، مرا به امید داشتن تشویق می کرد ، فکر می کردم آدم هستم البته آدم هم بودم،به عبارتی فقط شبیه انسان ها بودم،مثل آنها دو دست و دو پا داشتم، مثل آن ها با دو دستم غذا می خوردم و با دو پایم راه می رفتم اما همیشه فرقی را بین خود و دیگران احساس می کردم ،بین من و آن ها فرقی بسیار بزرگ بود، آن ها چیزی داشتند که من هرگز نیافتم و آن عشق بود. در اطراف خود آدم ها را می دیدم که یکی پس از دیگری طعم عشق را می چشند ،اما سهم خود را نمی یافتم . اگر چه دیدن این انسان ها مرا خورد و شکسته می کرد اما این نوید را به من می داد که روزی هم نوبت ، به من خواهد رسید !! دوباره به آسمان نگاه میکردم و از لابه لای ابرهای درهم و سیاه خورشید را می دیدم و به خود می گفتم که باید صبر کرد ، اما امروز چه؟ امروز چگونه می توانم به خود امیدواری دهم؟ از روزهایی که به آسمان خیره می شدم و خورشید را جستجو می کردم شصت وشش سال گذشت و آن زندگی تمام شد و اکنون منم و این زندگانی چرکین تر ! بوی تهفن و کثافات ! ترس و تشویش و اضطراب ! گرسنگی و جستجو در زبالات ! و دست آخرهم مردمانی که از من بیزارند، ازدیدن من فریاد ترس و تنفر می زنند ،با دیدن من دماغ خود را می گیرند، جیغ می کشند و می گریزند ! البته در این بین تعدادی نیز با انگیزه به سمت من می دوند، اما نه برای اسقبال از من، برای استقبال از مرگ من ! با خشم و تنفردوان دوان به هدف متلاشی کردن سرتاپای وجودم ،استوار ، با گام های بلند ، با نعرهای خروشان وبا ابزاری شیطانی مرا محاصره می کنند و من آنها را نگاه نمی کنم ، من تنها به فضای خالی می نگرم ، تا بگریزم ! انگار کاملا از یاد برده اند که من هم روزی مثل آن ها بودم ! یا آنها نیز روزی ممکن است مثل من شوند ! همان زمانیکه از جنس آنها بودم نیز از این مردمان متنفر بودم ! همیشه همین طور بوده است ، سر نوشت بدون مشورت با من برایم تصمیمی جدید می گیرد ، شاید اصلا تصمیم هم نگیرد !!! و او هم از قدرتی مافوق اطاعت کند ! ولی من آنقدر زخم خورده و خسته هستم که از مرگ می ترسم ! نمی دانم در زندگی بعدی چه خواهد شد ، اینست که به همین قدر هم راضی هستم ، ای کاش اصلا هرگز آن پسرک ابله مرا به آتش نمی انداخت ! و یا ای کاش آن سنت منحوس فراموش شده بود ! از سنت ها بی زارم ، از پسرکان ابله ، و آن معلم تاریخ که مرا به دروغ می گفت ، زندگی دومم با آنکه در آن باز هم از حرارت عشق هیچ خبر نبود ، آرام بود ، با آنکه بویی آمیخته از تنفر و اجبار و زور و دروغ فضای اطرافم را پر از اسامی تو خالی کرده بود اما برای خود اعتبار و آبرویی داشتم ، از من نگه داری می شد ، به من توجه می کردند ، مرا درس می دادند و مرا به امتحان می گرفتند ، دیگر چه دلخوشی ازین بالاتر که مرا حفظ می کردند ! می دانستم که از ته قلب نبود، می دانستم که به دروغ و اجبار بود ، در کل زندگی تصنعیی بود اما آرام ! کسی مرا حق تحقیر نداشت ، کسی جرات درس دادن به من را نداشت ، برای ادامه حیاتم نیز مشکلی نداشتم ، همه چیز خود به خود انجام میشد ، همه چیز روال بود، تا آن روز ، آن پسرک ابله ، آن سنت منحوس و آتش ! و من در آتش سوختم و زندگیم این گونه پایان پذیرفت ، ابتدا
خوشحال شدم ، مسرور ازاین که دیگر آن معلم تاریخ مرا به دروغ نمی گوید و آن پسرک ابله مرا به اجبار فرا نمی گیرد ، خوشحال بودم از این که شاید بتوانم جبران کنم ، ناکامی های گذشته را، فراموش کنم ، سختی تحمل کردن تمام لحظاتی که در انتظار عشق، گذشت و گذشت آن زندگانی های تصنعی و این زندگی این بار واقعیت همیشه مخفی فراموش شده را با خود برایم به یادگار خواهد آورد و ابدیت یادگاری را خواهم فهمید ، اما همان طور که گفتم این چنین نشد ! تمام آرزوهایم بار دیگر در یک لحظه مانند برق رفت ، شاید که به خاطر صرفه جویی ! ویا شاید هم برای ایینکه به تاریکی عادت کنم ، و چه خوب هم شد ، در این زندگی اکثر ساعات روز را مجبور به ماندن در فاضلاب ها هستم ، باید در آنجا زندگی کنم ، باید که شب ها در خواب و غفلت همگان بیرون آیم ، در غیر این صورت در زیر پایشان مرا له خواهند کرد و با گاز های مصموم کننده شان مرا خفه خواهند کرد و از زندگی بعدی می ترسم ، نمی دانم چه خواهم شد ،پس به همین زندگی راضیم و نهایت تلاش خود را می کنم که بار دیگری نمیرم، از یکی از دوستانم شنیده ام که شاید پس از چند سال بال در بیاورم ، این تک امید من است ، البته نه برای یافتن عشق ،می دانم که عشق برای بعضی ها یافتنی نیست اما با داشتن بال می توانم آسان تر بگریزم، از این مردمان، از مرگ و از سرنوشت بعدی خود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر